خرید بک لینک
من عاشق ریل های راه آهنم... عاشق جاده ای که میپیچه و جلو میره و تو رو به سمت ناشناخته ها دعوت میکنه... عاشق گیاهای سبز شده توی ریل ها، عاشق خونه های پشت ریل ها... عاشق اون حیاطی که وسطش یه حوض آبی داشت و عاشق سگی که رو لبه ی حوض استراحت میکرد...تا همین چند روز پیش به کلی یادم رفته بود یه زمانی چقددددر دوست داشتم با قطار تنها سفر برم(و این فقط شامل قطار میشه

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1402 ساعت: 12:50

رفته بودم خونه راه راه اینا، برای کمک به اسباب کشی. ساعت ۲ و نیم شب هنوز داشتیم می چیدیم. یه دفعه دیدم صدای گربه میاد از پشت در. در و باز کردم دیدم یه گربه ی خوشگل، پشت دره. جالبه که تو یه آپارتمان ۱۲ واحدی، اومده بود طبقه سوم، درست پشت دری که ساکنینش بیدار بودن. میدونم از سر و صدای وسیله ها فهمیده بود ولی به هر حال گربه خیابونی بود و اینقدر شناخت از آدما نشونه هوشش بود.یه کم از غذا خشکای پیجی برداشتم ک براش بریزم، به محض اینکه دید من از واحد بیرون اومدم، شروع کرد پله ها رو پایین رفتن. همینطور جلوی من راه میرفت و منم دنبالش. بعد دیدم مستقیم رفت جلوی در ورودی ساختمون ایستاد و میو کرد. یعنی من گیر افتادم، در رو باز کن. در رو براش باز کردم و غذا رو ریختم بیرون. پشت در یه لحظه ایستاد و گذاشت نازش کنم. از دیشب هنوز اون حالت تسخیر رو دارم. گربه های خودمون با وجود اینکه پیش خودمون بزرگ شده ن، از ایوون میان. تازه آپارتمانمون چفت و بست ام نداره از نظر گربه ها...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1402 ساعت: 12:50

میدونی وقتی تو حرف میزنی، من گاهی به حرفات گوش نمیدم... چون به صدات گوش میکنم... صدای دورگه ی خشدارت که همیشه انگار تازه از خواب بیدار شدی... و توی ذهنم ب خودم میگم از کی این آدم شد همه ی زندگی من؟ کی این صدا شد آرامش وجودم؟ از کی عاشق چیزایی شدم ک هیچوقت قبلا دوستشون نداشتم؟ از کی دیدن فوتبال کنارش، شد جزئی از برنامه روزمره ای ک ازش لذت میبرم؟ از کی گل زدن و برنده شدن تیم فوتبالمون شد از هیجانات زندگیم؟ (حتی با وجود این ک تا الان همه ی شرط هامونو باخته م)... اصلا از کی تو پیگیر کتابایی شدی ک میخوندم؟ یا آهنگای جدیدی ک گوش دادم؟ از کی چهره خوانی یاد گرفتی؟ از کی صبح زود با هم بیدار شدن و نسکافه ی هول هولکی خوردن شد تفریح دونفره؟ سبک زندگی یعنی هرچی ک آدمو خوشحال میکنه. کنار تو بودن منو خوشحال میکنه... و این سبک زندگی منه. راه راه میگه ک تو منو لوس کردی، و راستش، این همون چیزیه ک من بهش شدیدا احتیاج دارم؛ مهم نیست اگه ما هردو تو خانواده هایی بزرگ شدیم ک محبتشون رو ب زبون نمی آوردن و حتی با بغل و بوسه هم نشون نمیدادن. چون نتیجه ش ماییم... ما دیوونه هایی ک همدیگه رو درمان میکنیم... این اون چیزیه ک من از خودمون دوستش دارم...پ.ن: یه جایی خوندم نوشته بود زندگی همون زنگ تفریحاییه که بین بدبختی هامون داریم

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1402 ساعت: 12:50

صفحه بندی